
سخن سردبیر شهبد نوری
وقتی بعضیها فکر میکنند دنیا به آنها بدهکار است!
چند هفتهای بود که سرمقالههای ما یا درباره جنگ بود یا مشکلات جامعه و مسائل جدی زندگی. گفتم این هفته کمی فضا را عوض کنیم و درباره پدیدهای بنویسیم که احتمالاً بسیاری از شما دستکم یک بار با آن برخورد کردهاید.
پدیدهای به نام
«تو اصلاً میدونی من کی هستم؟!»
این جمله معمولاً زمانی شنیده میشود که شخصی تصور میکند جهان هنوز متوجه اهمیت حضور ایشان نشده است!
مثلاً وارد رستورانی میشود.
میز خالی نیست.
پیشخدمت مؤدبانه میگوید: «ببخشید، باید کمی منتظر بمانید.»
ناگهان چهره مشتری تغییر میکند.
ابروها بالا میرود.
صدا کمی بلندتر میشود.
و جمله تاریخی از راه میرسد:
«تو اصلاً میدونی من کی هستم؟»
بیچاره پیشخدمت!
او فقط مسئول میزهاست، نه اداره ثبت احوال!
شاید دلش بخواهد بگوید: «خیر قربان، ولی اگر اسمتان را بفرمایید، در فهرست رزروها جستوجو میکنم!»
اما مشکل فقط رستوران نیست.
در فروشگاه، بانک، مهمانی، مراسم فرهنگی و حتی صف نانوایی هم گاهی با کسانی روبهرو میشویم که انگار از لحظه ورودشان، قوانین عمومی باید به احترام آنها کنار بروند.
یکی میگوید: «من مشتری قدیمیام!»
دیگری میگوید: «من اینجا همه رو میشناسم!»
نفر سوم با افتخار اعلام میکند: «من صاحب چند تا شرکت هستم!»
و نفر چهارم، که ظاهراً فکر میکند برگ برنده را در دست دارد، میگوید:
«من صاحب رسانهام!»
خب، مبارک باشد!
اما صاحب رسانه بودن به این معنا نیست که صاحب میز رستوران، جای پارک همسایه یا وقت دیگران هم هستیم.
من خودم سالهاست در کار رسانه هستم و اگر قرار بود هر بار که در صف میایستم بگویم «میدانید من کی هستم؟»، احتمالاً تا امروز نیمی از مردم لسآنجلس مجبور شده بودند شناسنامه مرا بررسی کنند!
بعضیها هم تصور میکنند موجودی حساب بانکی، میزان احترام دیگران را تعیین میکند.
خانه بزرگ دارند.
ماشین گرانقیمت دارند.
ساعت چند هزار دلاری به دست دارند.
اما وقتی با کارمند، پیشخدمت یا رانندهای صحبت میکنند، طوری رفتار میکنند که گویی طرف مقابل برای خدمت به شخص ایشان به دنیا آمده است.
دوست عزیز!
ساعت شما ممکن است پنجاه هزار دلار قیمت داشته باشد، اما وقت آن کارمند هم ارزش دارد.
ماشین شما ممکن است آخرین مدل باشد، اما حق تقدم در چهارراه همچنان با چراغ راهنمایی است، نه قیمت اتومبیل!
از آن طرف، بعضیها در مهمانیها هم دست از معرفی افتخارات خود برنمیدارند.
هنوز ننشستهاند که میگویند:
«من با فلانی شام خوردم.»
«فلانی دوست صمیمی منه.»
«فلان شخصیت معروف شماره مستقیم منو داره.»
«من اگر بخوام، با یه تلفن کار رو درست میکنم!»
آدم وسوسه میشود بپرسد:
«بسیار عالی! حالا میشود با همان تلفن از میزبان بخواهید یک لیوان آب هم برای ما بیاورد؟»
البته داشتن ثروت، شهرت، موقعیت اجتماعی یا دوستان بانفوذ هیچ ایرادی ندارد. بسیاری از ایرانیان موفق خارج از کشور با سالها تلاش به جایگاههای ارزشمندی رسیدهاند و با فروتنی به دیگران کمک میکنند.
مشکل از جایی آغاز میشود که موفقیت را با برتری انسانی اشتباه میگیریم.
وقتی تصور میکنیم چون پول بیشتری داریم، دیگران باید بیشتر به ما احترام بگذارند؛ چون شناختهشده هستیم، نباید در صف بایستیم؛ یا چون صاحب کسبوکار و رسانهای هستیم، حق داریم با دیگران از بالا صحبت کنیم.
شاید یکی از زیباترین درسهای زندگی در آمریکا همین باشد که در بسیاری از موقعیتها، دستکم طبق قانون و مقررات، همه باید از یک در وارد شوند و در یک صف بایستند.
البته بعضی از ما هنوز دنبال درِ مخصوص خودمان میگردیم!
ما ایرانیان به مهماننوازی، محبت و احترام به بزرگترها شهرت داریم. چه خوب است همین احترام را به کسانی هم نشان بدهیم که نه ثروتمندند، نه مشهورند و نه میتوانند در مقابل ما کاری انجام دهند.
احترام واقعی آن نیست که در برابر فرد قدرتمند تعظیم کنیم.
احترام واقعی زمانی آشکار میشود که با یک کارگر، نظافتچی، پیشخدمت یا کارمند ساده همانقدر مؤدب باشیم که با یک میلیونر رفتار میکنیم.
و شاید بد نباشد گاهی از خودمان بپرسیم:
اگر فردا پول، عنوان شغلی، شهرت و ارتباطاتمان را از ما بگیرند، آیا هنوز کسی دوست دارد با ما بنشیند و یک فنجان چای بخورد؟
اگر پاسخ مثبت است، خوشا به حالمان.
اما اگر تنها دلیل احترام دیگران، موجودی حساب بانکی یا قدرت ماست، شاید بهتر باشد پیش از خرید ماشین بعدی، کمی هم روی شخصیت خود سرمایهگذاری کنیم!
و در پایان، اگر روزی کسی با عصبانیت از شما پرسید:
«تو اصلاً میدونی من کی هستم؟!»
لطفاً مؤدب باشید.
شاید واقعاً حافظهاش ضعیف شده باشد!
به او بگویید:
«نه متأسفانه، ولی نگران نباشید؛ اگر گواهینامهتان همراهتان باشد، با هم پیدایش میکنیم!»
شهبد نوری
سردبیر و مدیرمسئول
هفتهنامه بینالمللی تهران
