
فاطمه پوراسمائیل
سالهایی که همه برای فرزندان زندگی کردیم؛ آیا هنوز میتوانیم برای خودمان زندگی کنیم؟
در بسیاری از خانهها، سالها زندگی حول یک محور میچرخد: بچهها.
صبح با آماده کردن صبحانه و رساندن آنها به مدرسه آغاز میشود. بعد کلاس، تکلیف، دکتر، ورزش، مهمانی، دانشگاه، نگرانی، دعوا، آشتی و هزار مسئولیت دیگر. مادر حتی وقتی بیرون از خانه کار میکند، بخش بزرگی از ذهنش همیشه درگیر فرزندان است.
بعد ناگهان روزی میرسد که اتاقی خالی میشود.
یکی برای دانشگاه میرود. دیگری ازدواج میکند. یکی به شهر دیگری نقل مکان میکند و شاید فرزندی که خانواده ایرانی با هزار امید بزرگ کرده، برای کار به ایالتی دیگر یا حتی کشوری دیگر برود.
در خانه سکوتی ایجاد میشود که در ابتدا عجیب است.
دیگر کسی از اتاقش فریاد نمیزند: «مامان، کلید ماشینم کجاست؟»
کسی ساعت یازده شب نمیپرسد چیزی برای خوردن داریم یا نه.
سبد لباسها دیگر هر روز پر نمیشود.
مادر سالها آرزو میکرد چند ساعت آرامش داشته باشد. حالا آرامش آمده، اما گاهی بیشتر از آن چیزی است که انتظار داشت.
و پرسش تازهای آغاز میشود:
حالا من چه کار کنم؟
وقتی «مادر بودن» تمام هویت زن میشود
مادر بودن یکی از عمیقترین تجربههای زندگی بسیاری از زنان است، اما مشکل زمانی ایجاد میشود که مادر بودن به تنها تعریف یک زن از خودش تبدیل شود.
زنی ممکن است پیش از بچهدار شدن دانشجو، ورزشکار، هنرمند، کارمند، عاشق سفر یا دارای دهها علاقه دیگر بوده باشد. بعد فرزندان میآیند و آرامآرام اولویتها تغییر میکنند.
این تغییر طبیعی است.
اما گاهی بیست یا سی سال میگذرد و زن متوجه میشود تقریباً همه تصمیمهایش را بر اساس نیاز دیگران گرفته است.
چه غذایی درست کنم؟
بچه چه ساعتی برمیگردد؟
شهریه دانشگاه چقدر است؟
آخر هفته کجا باید او را ببرم؟
وقتی این مسئولیتها ناگهان کاهش پیدا میکنند، آزادی همیشه بلافاصله شیرین نیست.
گاهی آزادی ترسناک است.
زیرا بعد از سالها پرسیدن «آنها چه میخواهند؟» حالا باید از خودمان بپرسیم:
من چه میخواهم؟
و عجیب اینکه بعضی زنان دیگر پاسخ این سؤال را نمیدانند.
غم رفتن فرزند، ناسپاسی نیست
مادری میتواند از استقلال فرزندش خوشحال باشد و همزمان از نبودنش غمگین شود.
این دو احساس با یکدیگر تناقض ندارند.
هدف بیشتر والدین این است که فرزندانشان روزی بتوانند مستقل زندگی کنند. پس رفتن فرزند از خانه، در بسیاری موارد نشانه شکست والدین نیست؛ اتفاقاً میتواند نتیجه موفقیت آنها باشد.
اما منطق همیشه احساسات را کنترل نمیکند.
مادری که بیست سال هر روز فرزندش را دیده، طبیعی است وقتی آن حضور ناگهان به چند تماس تلفنی در هفته تبدیل میشود، احساس خلأ کند.
مشکل زمانی ایجاد میشود که این دلتنگی تبدیل به احساس گناه دادن به فرزند شود.
«دیگر مادرت را فراموش کردی.»
«از وقتی ازدواج کردی ما دیگر برایت مهم نیستیم.»
«برای دوستانت وقت داری، برای من نداری.»
شاید این جملات از عشق و دلتنگی سرچشمه بگیرند، اما میتوانند به مرور رابطه را سنگین کنند.
فرزند بالغ برای مستقل شدن نباید احساس کند مرتکب خیانت به خانواده شده است.
یک مشکل آشنای خانوادههای ایرانی
در فرهنگ ایرانی پیوند خانوادگی معمولاً بسیار قوی است و این ویژگی زیباییهای زیادی دارد.
خانواده در روزهای سخت پشت یکدیگر میایستد. پدر و مادر برای تحصیل و آینده فرزندان فداکاری میکنند و فرزندان نیز اغلب ارتباط نزدیکی با والدین خود حفظ میکنند.
اما همین نزدیکی اگر مرز نداشته باشد، گاهی استقلال را دشوار میکند.
بعضی مادران هنوز میخواهند بدانند فرزند سیسالهشان کجا میرود، با چه کسی بیرون است، چرا تلفن را جواب نداده و چرا آخر هفته به خانه نیامده است.
گاهی حتی پس از ازدواج فرزند، مادر احساس میکند هنوز باید در تصمیمهای روزمره او حضور داشته باشد.
اینجاست که عشق ممکن است ناخواسته به کنترل نزدیک شود.
رابطه سالم میان مادر و فرزند بالغ باید تغییر شکل دهد.
مادر دیگر مدیر زندگی فرزند نیست؛ میتواند مشاور، دوست و پناهگاه او باشد.
و ناگهان زن و شوهر دوباره تنها میشوند
آشیانه خالی فقط رابطه مادر و فرزند را تغییر نمیدهد؛ ازدواج را هم زیر ذرهبین میبرد.
بعضی زوجها سالها بیشتر درباره بچهها حرف زدهاند تا درباره خودشان.
«شهریه را پرداخت کردی؟»
«فردا تو میبریش؟»
«نمرهاش چی شد؟»
«با این دوستش مشکل دارد.»
این گفتوگوها سالها رابطه را پر کردهاند.
بعد بچهها میروند و زن و مرد روبهروی هم مینشینند.
گاهی تازه متوجه میشوند مدتهاست نمیدانند درباره چه چیزی با هم صحبت کنند.
این مرحله میتواند خطر باشد، اما میتواند فرصت هم باشد.
شاید وقت آن رسیده دوباره با هم بیرون بروند، سفر کنند، دوستان قدیمی را ببینند، علایق مشترک پیدا کنند و رابطهای را که زیر حجم مسئولیتهای والدینی پنهان شده بود، دوباره کشف کنند.
اما اگر مشکلات عمیقی وجود دارد، رفتن فرزندان ممکن است آنها را آشکارتر کند.
در چنین شرایطی، نادیده گرفتن مسئله معمولاً آن را حل نمیکند.
مادری که هنوز میخواهد «لازم» باشد
یکی از سختترین تغییرات، از دست دادن احساس مورد نیاز بودن است.
سالها همه میپرسیدند:
«مامان، این کجاست؟»
«مامان، چی کار کنم؟»
«مامان، میشه کمکم کنی؟»
بعد فرزند شغل دارد، خانه دارد، شاید خودش پدر یا مادر شده و بسیاری از مشکلاتش را خودش حل میکند.
این اتفاق باید باعث افتخار باشد، اما گاهی در دل مادر احساسی شکل میگیرد که کمتر دربارهاش حرف میزند:
پس دیگر به من احتیاجی ندارد؟
واقعیت این است که نقش مادر تمام نشده؛ شکل آن عوض شده است.
فرزند چهلساله شاید دیگر برای پیدا کردن جورابش به مادر نیاز نداشته باشد، اما ممکن است هنوز در یک روز سخت به صدای او احتیاج داشته باشد.
رابطه بالغ، کمتر بر وابستگی و بیشتر بر انتخاب استوار است.
و شاید این حتی زیباتر باشد.
زندگیای که سالها عقب انداختیم
«وقتی بچهها بزرگ شدند، کلاس نقاشی میروم.»
«یک روز دوباره ورزش را شروع میکنم.»
«همیشه دوست داشتم اسپانیایی یاد بگیرم.»
«دلم میخواهد با دوستانم سفر کنم.»
چند زن این جملهها را سالها تکرار کردهاند؟
وقتی بچهها مستقل میشوند، آن «یک روز» بالاخره رسیده است.
اما بعضی زنان باز هم شروع نمیکنند.
چرا؟
چون بعد از سالها مراقبت از دیگران، انجام کاری صرفاً برای خودشان احساس خودخواهی ایجاد میکند.
این احساس باید به چالش کشیده شود.
رفتن به کلاس، سفر، ورزش، کار داوطلبانه، شروع یک حرفه تازه یا حتی چند ساعت نشستن با یک کتاب، خیانت به خانواده نیست.
مادر خوب بودن به این معنا نیست که زن باید خودش را برای همیشه از زندگی حذف کند.
دوستانی که در طول راه گم شدند
یکی دیگر از چیزهایی که ممکن است دوباره اهمیت پیدا کند، دوستی است.
بعضی زنان در سالهای بزرگ کردن فرزندان آنقدر گرفتار میشوند که روابط اجتماعیشان محدود میشود.
تماسها کمتر میشوند. دیدارها عقب میافتند. دوستیهای قدیمی آرامآرام کمرنگ میشوند.
بعد وقتی خانه خلوت میشود، زن متوجه میشود شبکه اجتماعی خودش نیز کوچک شده است.
احیای دوستیها یا ساختن روابط تازه میتواند بخش مهمی از این مرحله زندگی باشد.
همسر و فرزند نباید تنها منابع عاطفی یک زن باشند.
دوستی، جامعه، سرگرمی و احساس تعلق مستقل، زندگی را غنیتر میکنند.
مادر بزرگ شدن؛ یک فصل تازه، نه شغل تماموقت اجباری
برای برخی زنان، کمی بعد فصل دیگری آغاز میشود: نوهها.
نوه میتواند شادی فوقالعادهای به زندگی بیاورد، اما اینجا نیز مرزها اهمیت دارند.
مادربزرگ بودن نباید به این معنا باشد که زن دوباره تمام برنامه زندگی خود را کنار بگذارد و تبدیل به پرستار دائمی نوهها شود، مگر اینکه خودش واقعاً چنین انتخابی داشته باشد.
کمک به فرزندان ارزشمند است، اما کمک با وظیفه بیپایان فرق دارد.
زنی که سی سال از دیگران مراقبت کرده، حق دارد بخشی از سالهای بعد را برای خودش نگه دارد.
شاید بهترین سالها هنوز نیامده باشند
جامعه اغلب زندگی زنان را به چند مرحله محدود میکند: جوانی، ازدواج، مادر شدن و بعد مادربزرگ شدن.
اما میان این عنوانها یک انسان کامل وجود دارد.
زنی پنجاهوپنج یا شصتساله ممکن است برای نخستین بار در زندگی وقت، تجربه و آزادی بیشتری داشته باشد.
ممکن است کسبوکاری کوچک راه بیندازد.
ممکن است عاشق هنر شود.
ممکن است دانشگاه برگردد.
ممکن است سفر کند.
ممکن است عاشق شود.
ممکن است فقط یاد بگیرد صبح بدون عجله قهوهاش را بنوشد و از سکوت خانه لذت ببرد.
هیچ قانونی وجود ندارد که بگوید رویاهای زن باید با بزرگ شدن فرزندانش بازنشسته شوند.
سخن پایانی
روزی فرزندان باید از خانه بروند.
اگر نروند، شاید بیشتر نگرانکننده باشد!
آنها باید زندگی کنند، اشتباه کنند، عاشق شوند، شکست بخورند، بلند شوند و خانه خودشان را بسازند.
وظیفه مادر این نیست که تا آخر عمر مسیر آنها را صاف کند.
و وظیفه فرزند هم این نیست که برای جلوگیری از تنهایی مادر، از زندگی خودش صرفنظر کند.
شاید زیباترین مرحله مادری زمانی آغاز شود که مادر بتواند بگوید:
«من تو را بزرگ کردم تا زندگی خودت را داشته باشی؛ حالا وقت آن است که من هم دوباره بخشی از زندگی خودم را پیدا کنم.»
خانه ممکن است ساکتتر شده باشد.
اتاقها شاید خالیتر باشند.
اما خالی شدن یک اتاق به معنای خالی شدن زندگی نیست.
گاهی درست همان لحظهای که فرزندان در را پشت سرشان میبندند و به سوی آینده خود میروند، دری دیگر برای مادر باز میشود.
این بار، دری به سوی خودش.
