نسل دوم ایرانیان؛ پلی میان دو فرهنگ

سخنی از شهبد نوری 

نه کاملاً اینجا، نه کاملاً آنجا؛ اما متعلق به هر دو

سال‌ها پیش وقتی بسیاری از ایرانیان چمدان‌های خود را بستند و راهی آمریکا، کانادا، اروپا و دیگر نقاط جهان شدند، شاید تصور نمی‌کردند روزی فرزندانی داشته باشند که ایران را بیشتر از طریق داستان‌های پدر و مادر، عکس‌های خانوادگی، موسیقی، غذا، نوروز و خاطرات بزرگ‌ترها بشناسند. امروز آن کودکان بزرگ شده‌اند و نسل تازه‌ای از ایرانیان را تشکیل می‌دهند؛ نسلی که در جامعه‌ای متفاوت رشد کرده، به زبانی دیگر تحصیل کرده و در عین حال بخشی از هویت خود را از سرزمینی گرفته که شاید هرگز در آن زندگی نکرده باشد.

این نسل را چه باید نامید؟ ایرانی؟ آمریکایی؟ ایرانی-آمریکایی؟ شاید پاسخ ساده این باشد: هر دو.

یکی از اشتباهاتی که گاهی نسل اول مهاجر مرتکب می‌شود این است که انتظار دارد فرزندانش دقیقاً همان رابطه‌ای را با ایران و فرهنگ ایرانی داشته باشند که خودش دارد. اما چگونه می‌توان از جوانی که در لس‌آنجلس، نیویورک یا تورنتو متولد شده انتظار داشت خاطراتی مشابه پدر و مادری داشته باشد که کودکی و جوانی خود را در تهران، شیراز، تبریز، اصفهان یا مشهد گذرانده‌اند؟

برای نسل اول، ایران مجموعه‌ای از خاطرات واقعی است؛ کوچه‌ای که در آن بزرگ شده، مدرسه‌ای که به آن رفته، خانه مادربزرگ، بوی غذای مادر، سفرهای نوروزی، دوستان دوران کودکی و هزاران تصویر کوچک و بزرگی که بخشی از وجود انسان می‌شوند. اما برای بسیاری از فرزندان ما، ایران بیشتر یک میراث است تا یک خاطره.

و این تفاوت، نه ایراد آنهاست و نه شکست ما.

فرزندانی که در خارج از ایران بزرگ شده‌اند، در واقع میان دو جهان زندگی می‌کنند. در خانه ممکن است با ارزش‌های سنتی‌تر ایرانی روبه‌رو باشند و بیرون از خانه با فرهنگی که بر استقلال فردی، انتخاب شخصی و شیوه دیگری از روابط اجتماعی تأکید دارد. گاهی همین تفاوت، باعث سوءتفاهم میان والدین و فرزندان می‌شود.

والد می‌گوید: «ما در زمان شما این‌طور نبودیم.»

فرزند می‌تواند پاسخ دهد: «اما من در همان دنیایی که شما بزرگ شدید، بزرگ نشده‌ام.»

شاید هر دو طرف حق داشته باشند.

مشکل زمانی آغاز می‌شود که به جای شناخت این تفاوت، یکی تلاش کند دیگری را کاملاً شبیه خود کند.

موضوع زبان فارسی یکی از روشن‌ترین نمونه‌هاست. بسیاری از والدین ناراحت می‌شوند که چرا فرزندشان فارسی را روان صحبت نمی‌کند، چرا هنگام حرف زدن کلمات انگلیسی به کار می‌برد یا چرا نمی‌تواند شعر حافظ و سعدی را بخواند. این نگرانی قابل درک است. زبان یکی از مهم‌ترین راه‌های حفظ فرهنگ است و از دست رفتن آن می‌تواند ارتباط نسل‌ها را دشوار کند.

اما اگر جوانی فارسی را کامل نمی‌داند، آیا ایرانی بودن او کمتر است؟

به نظر من، نه.

هویت بسیار بزرگ‌تر از زبان است. جوانی ممکن است فارسی را با لهجه صحبت کند، اما برای نوروز هیجان داشته باشد، موسیقی ایرانی گوش دهد، عاشق غذای ایرانی باشد، به تاریخ ایران افتخار کند و هنگامی که نام ایران را می‌شنود، احساس کند بخشی از وجود او به آن سرزمین تعلق دارد.

به جای سرزنش چنین نسلی، شاید بهتر باشد راه‌هایی پیدا کنیم که ایران و فرهنگ ایرانی را برای آنها جذاب‌تر کنیم.

فرهنگ را نمی‌توان با اجبار به نسل بعد منتقل کرد.

اگر می‌خواهیم فرزندانمان شاهنامه را بشناسند، باید داستان‌های آن را برایشان جذاب کنیم. اگر می‌خواهیم نوروز را حفظ کنند، باید نوروز برایشان خاطره‌ای شیرین باشد. اگر می‌خواهیم فارسی صحبت کنند، نباید هر اشتباه آنها را مسخره یا اصلاح کردن را به تجربه‌ای ناخوشایند تبدیل کنیم.

فرهنگی که با عشق منتقل شود، باقی می‌ماند؛ فرهنگی که تنها با اجبار همراه باشد، ممکن است با اولین فرصت کنار گذاشته شود.

اما سوی دیگر این داستان نیز مهم است. نسل دوم ایرانیان باید بداند که داشتن دو فرهنگ، یک مشکل نیست؛ یک امتیاز بزرگ است.

جوان ایرانی-آمریکایی می‌تواند بهترین ویژگی‌های هر دو فرهنگ را در کنار یکدیگر قرار دهد. از فرهنگ ایرانی، اهمیت خانواده، احترام به بزرگ‌ترها، مهمان‌نوازی، ادبیات، هنر و تاریخی چند هزار ساله را با خود داشته باشد و از جامعه‌ای که در آن رشد کرده، استقلال، اعتمادبه‌نفس، نظم اجتماعی، کار گروهی و فرصت‌های گسترده علمی و حرفه‌ای را بیاموزد.

این ترکیب می‌تواند نسلی بسیار قدرتمند بسازد.

امروز فرزندان مهاجران ایرانی را در دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، شرکت‌های فناوری، دادگاه‌ها، رسانه‌ها، هنر، ورزش، تجارت و بسیاری از عرصه‌های مهم جامعه می‌بینیم. بسیاری از آنها شاید فارسی را به اندازه والدینشان صحبت نکنند، اما موفقیتشان بخشی از داستان جامعه ایرانی در خارج از کشور است.

هر بار که یک جوان ایرانی‌تبار در پزشکی، علم، هنر، تجارت یا فعالیت‌های اجتماعی موفق می‌شود، نام جامعه‌ای را نیز با خود حمل می‌کند که خانواده‌اش از آن آمده است.

این نسل می‌تواند پلی باشد که ایران را بهتر به جهان معرفی کند.

سال‌هاست که تصویر ایران در بسیاری از رسانه‌های جهان بیش از اندازه با سیاست، جنگ، بحران و درگیری گره خورده است. اما ایران فقط سیاست نیست. ایران حافظ و سعدی و فردوسی است. ایران معماری اصفهان، تخت جمشید، موسیقی، سینما، غذا، هنر، مهمان‌نوازی و هزاران سال تاریخ و تمدن است.

چه کسانی بهتر از نسل جوان ایرانی خارج از کشور می‌توانند این تصویر را به دوستان و همکاران غیرایرانی خود نشان دهند؟

اما برای آنکه چنین اتفاقی بیفتد، ما نیز باید فضای جامعه ایرانی را برای آنها باز کنیم.

اگر برنامه‌های فرهنگی ما تنها برای نسل اول طراحی شود، اگر رسانه‌های فارسی‌زبان هیچ ارتباطی با جوانان نداشته باشند و اگر در گردهمایی‌ها فقط کسانی را ببینیم که سی یا چهل سال پیش مهاجرت کرده‌اند، نباید تعجب کنیم که نسل بعدی کم‌کم از جامعه فاصله بگیرد.

حفظ جامعه ایرانی تنها با حفظ گذشته امکان‌پذیر نیست؛ باید برای آینده نیز جا باز کنیم.

شاید لازم باشد بیشتر به جوانان گوش کنیم. ببینیم آنها چه موسیقی‌ای دوست دارند، چه دغدغه‌هایی دارند، چگونه ایران را می‌بینند و چه چیزی باعث می‌شود بخواهند بخشی از جامعه ایرانی باقی بمانند.

نسل اول نیز چیزی بسیار ارزشمند در اختیار دارد که نباید از دست برود: تجربه.

نسلی که مهاجرت کرد، اغلب زندگی را از صفر آغاز کرد. بسیاری با مدرک دانشگاهی وارد کشوری شدند که زبانش را کامل نمی‌دانستند. کار کردند، کسب‌وکار ساختند، فرزندانشان را به دانشگاه فرستادند و جامعه‌ای ایجاد کردند که امروز در شهرهایی مانند لس‌آنجلس بخشی شناخته‌شده از بافت اجتماعی و اقتصادی است.

این داستان باید برای نسل بعد تعریف شود؛ نه برای آنکه آنها احساس بدهکاری کنند، بلکه برای اینکه بدانند مسیری که امروز روی آن قدم می‌زنند چگونه ساخته شده است.

در مقابل، نسل اول نیز باید بپذیرد که فرزندانش قرار نیست نسخه دیگری از خودش باشند.

آنها دنیای خود را دارند، مشکلات خود را دارند و هویت خود را خواهند ساخت.

شاید آینده جامعه ایرانی خارج از کشور دقیقاً در همین نقطه شکل بگیرد؛ جایی میان گذشته و آینده، میان ایران و آمریکا، میان فارسی و انگلیسی، میان سنت و زندگی مدرن.

ما نباید از فرزندانمان بخواهیم یکی از این دو جهان را انتخاب کنند. بهتر است به آنها کمک کنیم از هر دو بهترین‌ها را بردارند.

ایرانی بودن تنها محل تولد نیست. تنها زبان نیست. حتی تنها داشتن نام ایرانی نیست. هویت مجموعه‌ای از تاریخ، خانواده، خاطره، فرهنگ و احساس تعلق است؛ چیزی که می‌تواند شکل‌های متفاوتی داشته باشد و همچنان واقعی باشد.

روزی نسل اول مهاجران دیگر در این جامعه حضور نخواهد داشت و مسئولیت حفظ بخش بزرگی از فرهنگ ایرانی در خارج از کشور بر دوش همین جوانانی خواهد بود که امروز گاهی نگرانیم چرا فارسی را با لهجه حرف می‌زنند.

به جای نگرانی، باید آنها را آماده کنیم.

نه با اجبار، بلکه با محبت.

نه با سرزنش، بلکه با افتخار.

و نه با این سؤال که «چقدر ایرانی مانده‌ای؟» بلکه با این پیام که:

تو می‌توانی هم ایرانی باشی و هم متعلق به کشوری که در آن متولد شده‌ای؛ یکی مجبور نیست دیگری را از بین ببرد.

اگر نسل اول ریشه باشد و نسل دوم شاخه، درختی که میان دو فرهنگ رشد کرده نه ضعیف‌تر، بلکه گسترده‌تر خواهد بود.

شاید بزرگ‌ترین میراثی که ما مهاجران می‌توانیم برای فرزندانمان باقی بگذاریم، خانه، حساب بانکی یا دارایی نباشد؛ بلکه هویتی باشد که به آن افتخار کنند و در عین حال آزادی داشته باشند آن را به شیوه نسل خودشان ادامه دهند.

آن روز است که می‌توانیم مطمئن باشیم مهاجرت، پایان یک فرهنگ نبوده؛ آغاز فصل تازه‌ای از همان داستان بوده است.